تبلیغات
مشاهیر ، بزرگان ، هنرمندان و نام آوران کُرد - علی‌اشرف درویشیان نویسنده و داستان نویس کُرد و پژوهشگر در ادبیات عامه
 
درباره وبلاگ


سلام دوستان گرامی
به کرد وب خوش آمدید.

وبلاگ کُرد وب نهایت سعی خود را دارد تا شما دوستان را ، با بیوگرافی مشاهیر ، بزرگان ، هنرمندان و نام آوران نامی کُرد آشنا سازد.

امیدوارم که مطالب وبلاگ بتواند شما دوستان گرامی را با فرهنگ و هنر غنی کردستان آشنا کند .

در ضمن باید یادآور شد که عکسهای این مجموعه با همکاری عکاسان به نام سنندج ، آقایان اسدالله صیدی ( 09183711407 ) و آقای افشین فتاحی در دسترس و جهت استفاده علاقمندان به هنر ، قرار داده شده است.

در اینجا برخود لازم میدانم این نکته را خاطر نشان کنم که جهت حفظ مالکیت اثر برای هنرمند گرامی ، لگوی نام هنرمند بر روی عکسها جهت استفاده عموم ، درج گردیده است .

" با تشکر رشیدی مدیریت kordveb "


مدیر وبلاگ : سید مهدی رشیدی
نظرسنجی
این وبلاگ تا چه حد توانسته اطلاعات شما را در مورد بیوگرافی مشاهیر و هنرمندان نامی کرد افزایش دهد ؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مشاهیر ، بزرگان ، هنرمندان و نام آوران کُرد
ملتی که بزرگان خود را نشناسد زیان می کند
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM



 


زندگینامه نویسنده از زبان خودش در کتاب چهار جلدی سالهای ابری


علی اشرف درویشیان نویسنده ایرانیدر ۳ شهریور سال 1320 در شهر كرمانشاه به دنیا آمد. در كوچه علافه بندها. نزدیك تیمچه ملاعباسعلی، پشت سرباز خانه شهری. پدرش اوسا سیف الله آهنگر بود و در گاراژ كار می كرد. دكانش را در دعوایی که با برادرانش داشت از دست داد. ناچار شاگرد شوفر شد، باغبان شد، قصاب و بقال شد و چند جور كار دیگر هم انجام داد. بعد كه بچه ها بزرگ شدند و علی اشرف معلم شد، خانواده هفت نفری را به او سپرد و به شیراز رفت. به حافظ و سعدی عشق می ورزید. مدتی هم قاچاقچی شد و به زندان افتاد كه درویشیان در كتاب « آبشوران » و « سال های ابری » به تفصیل به این موضوع پرداخته است. پدر عاقبت هم در شیراز و در غربت مریض شد و در كرج از دنیا رفت ......

مادرش زهرا سیگار قلم می زد كه البته علی اشرف درویشیان به یاد ندارد؛ اما هر وقت مادر چشم هایش درد می كرد و ناراحتش می كرد، می گفت كه مربوط به سیگار قلم زدن است. در قدیم سیگار به صورت امروزی نبود. كاغذ سیگار را با چیزی شبیه قلم، لوله می كردند و به سیگار فروشی ها می دادند. آنها خودشان در كاغذها توتون می ریختند. مادربزرگ هم خیاط بود و مشتری ها از سراسر كرمانشاه برای او كار می آوردند. مادر مدتی هم كلاش (گیوه) می چید و بعد از مادرش خیاطی یاد گرفت و خودش خیاطی می كرد. درویشیان در بسیاری از آثارش از جمله در آبشوران، سال های ابری، فصل نان و همراه آهنگهای بابام به زندگی خودش و سختی های آن سالها پرداخته است. اما اولین كسی كه او را با افسانه ها و قصه های عامیانه آشنا كرد، مادر بزرگش بود. حتی او بود كه با وجود بی سوادی، علی اشرف را با نام صادق هدایت آشنا كرد. او یكی از داستان های صادق هدایت را از بر بود و برای او می گفت، داستانی به نام « طلب آمرزش ». دایی بزرگ ریخته گری داشت و علی اشرف شش سال داشت كه به دكان او می رفت و شاگردی می كرد. ناپدری مادرش بنّا بود. دایی کوچکش کارگر شرکت نفت کرمانشاه بود. عموهایش، آهنگر و آشپز و بستنی فروش دوره گرد بودند. عموی بزرگش کبابی داشت. پدربزرگش پیله ور بود و خر کوچکی داشت.

پشت خانه آنها سرباز خانه بود و اغلب، سربازها را شلاق می زدند. فریاد سربازها به كوچه و خانه آنها می آمد. به پشت بام می رفتند و افسرها را می دیدند كه می ایستادند و طبال ها كه طبل می زدند و چند نفر هم با شلاق سربازانی را كه خطایی كرده بودند می زدند و برای آنكه صدای شان به گوش كسی نرسد، با شدت طبل می زدند. از افسرها و سرهنگ ها متنفر شده بود. روی پشت بام در كنار مادرش برای سربازها گریه می كردند و او چنان هق هقی می كرد كه مادر عصبانی می شد و به سرش فریاد می كشید كه : « آخر مگر این سرباز، برادر پدرته كه این طور گریه می كنی؟ ».

وقتی به دوازده سالگی رسید، كودتای ۲۸ مرداد شاه پیش آمد و او برای افسرها و سرهنگ های توده ای كه تیر باران شدند، گریه می كرد. بیشتر اوقات خانه به دوش بودند و در بیشتر محله های كرمانشاه كرایه نشینی كرده اند، از آن جمله، محله های سرتپه، چنانی، تیمچه ملاعباسعلی، گذر صاحب جمع، در طویله، لب آبشوران، سنگ معدن، علاف خانه، وكیل آقا و چند جای دیگر. به این خاطر است كه در « سالهای ابری » آن همه از خانه كشی و كرایه نشینی نوشته است. می گوید: « هرچه هم بنویسم، باز دلم از آن رنجها سبك نمی شود، فقط كسی می تواند آن خانه كشی ها را درك كند كه به درد من گرفتار بوده باشد. « چون همیشه خانه كشی داشتند، ناچار محل مدرسه شان هم تغییر می كرد. در سه دبستان كوروش، پانزده بهمن و بدر درس خواند. بعد به دبیرستان كزازی رفت. بعد هم دو سال در دانشسرای مقدماتی كرمانشاه، درس خواند و بعد از فارغ التحصیلی در 1338 ، شد آموزگار روستای كُردنشین گیلانغرب و شاه آبادغرب. تابستانها و بعضی روزهایی كه مدرسه تعطیل بود و درس نمی خواند، برای تأمین مخارج خانه و خرج تحصیلی اش، كار می كرد. شاگرد بنایی، شاگردآهنگری، شاگردی مغازه های مختلف هر وقت پدرش كمك می خواست جلو دستش كار می كرد. یك وقت هم او و پدر هر دو شاگرد یك آهنگر شدند. زمانی هم باربری و حمالی می كرد و استخوان هایش در زیر بارهای سنگین، صدا می كرد. بنایی را خوب یاد گرفت، بخصوص نازك كاری را. زمانی فكر می كرد كه شاگرد بنایی، سخت ترین كارهای دنیاست و حالا عقیده دارد كه هیچ كاری در دنیا به اندازه نویسندگی، سخت و طاقت فرسا و مشكل نیست. كلاس چهارم ابتدایی بود كه كتاب امیرارسلان راخواند. می گوید: « البته پدر و مادرم نگذاشتند فصل آخر را بخوانم چون عقیده داشتند كه آواره در خانه ها می شویم. در حالی كه واقعاً همیشه آواره بودیم. من دزدكی و دور از چشم آنها فصل آخر كتاب را هم خواندم » پدر نیمه سوادی داشت. باباطاهر و خیام و حافظ را می خواند و بعضی از اشعار حافظ و باباطاهر را از بر بود وشبهای زمستان، پای كرسی، پس ازخوردن چند قاچ ترب، برایشان آواز می خواند. در همان سالها علی اشرف دفترچه ای درست كرد و هر شب پدرش چند بیت از آن شاعرها می گفت و او در دفترش می نوشت. پدر یك حلب زنگ زده، پر از كتاب داشت. این حلب، حالت مقدسی برای آنها داشت و همیشه از آن با احترام یادمی شد.

بیشتر اوقات پای چرخ خیاطی مادربزرگش می نشست و دسته را برای او می گرداند. مشتری ها می آمدند و حرف می زدند. پای چرخ مادربزرگ، برای دوران كودكی درویشیان دانشكده ای بود.در سال۱۳۳۶ كه به دانشسرای مقدماتی كرمانشاه رفت، روز به روز علاقه اش به مطالعه بیشتر می شد. كتاب برایش از نان واجب تر شده بود. پدر كه می دید او هرچه درآمد دارد به كتاب می دهد، از دستش عصبانی بود. یك روز بهانه ای به دست آورد. پای كرسی نشسته بود و از او آب خواست. او لیوان را خیلی پر كردو آب، لب پر زد و روی دستش ریخت. دستش را گرفت و كشید كتكش زد و گفت : « تا ببینم این روزنامه ها برای تو یك شب شلوار می شود؟ ». همزمان در دانشسرای عالی تهران در رشته مشاوره و راهنمایی و در دانشگاه تهران در رشته روانشناسی تربیتی، درس خواند و در هر دو رشته تا فوق لیسانس ادامه داد. در تابستان ۱۳۵۰ در كرمانشاه به خاطر فعالیت های سیاسی و نوشتن مجموعه داستان های « از این ولایت » دستگیر شد. پس از هشت ماه آزاد شد و دو ماه بعد دوباره در تهران دستگیر شد و به هفت ماه زندان محكوم. در پی این موضوع از شغل معلمی منفصل و از دانشگاه اخراج شد. بار سوم در اردیبهشت ۱۳۵۳ دستگیر و به یازده سال زندان محكوم شد، در حالی كه سه ماه بود ازدواج كرده بود اما سرانجام در آبان ماه ۱۳۵۷ با انقلاب مردم ایران از زندان بیرون آمد. از درویشیان یک پسر به نام پسرش بهرنگ که فارغ التحصیلرشته شیمی می باشد ودو دختر به نامهای گلرنگ و گلبرگ و همسرش شهناز هم دبیر زبان است و با هم بار سخت زندگی را به دوش می کشند.

درویشیان پس از نوشتن انبوهی كتاب و سپید كردن موهایش در این راه درباره شروع داستان نویسی اش می گوید:« خودم هم نمی دانم كه واقعاً چگونه شروع كردم. آیا شما اولین نفسی را كه كشیده اید به یاد دارید؟ می بینید كه گفتنش مشكل است؛ اما می توانم بگویم كه شروع به داستان نویسی برای من ادامه همان علاقه ام به مطالعه بوده است. آن سالها پر تب و تاب حكومت دكتر مصدق و رونق روزنامه ها و مجله ها، آزادی مطبوعات و دموكراسی بی نظیری كه دراثر مبارزه مردم به وجود آمده بود، همه اینها در من و همسالان من، تحرك، امید و تكاپوی عجیبی پدید آورده بود. معلم های ادبیات ما، موضوع های زنده و پر جذبه ای برای زنگ انشا می دادند و ما با شوق و ذوق هر چه دلمان می خواست می نوشتیم. رقابت در خواندن، رقابت در نوشتن و رقابت در كسب بینش اجتماعی و سیاسی، اینها همه در رشد فكری ما در نهایت، در عشق و علاقه ما به ادبیات مؤثر بود. درویشیان طی این سالها علاوه بر داستان نویسی، به پژوهش در زمینه فرهنگ عامه نیز پرداخته است كه حاصل آن در كتابهای متعددی منتشر شده است.


آثار منتشر شده :


۱۳۴۸ چاپ صمد جاودانه شد در مجله جهان نو.

۱۳۵۰ آغاز دستگیری ها و زندان در سه نوبت به مدت ۶ سال.

۱۳۵۲ چاپ مجموعه داستان های از این ولایت وآبشوران با نام مستعار لطیف تلخستانی و داستان های كودكان و نوجوانان : ابر سیاه هزار چشم وگل طلا و كلاش قرمز.

۱۳۵۷ آزادی از زندان و چاپ مجموعه داستان های فصل نان و همراه آهنگهای بابام.

۱۳۵۸ چاپ رمان سلول ۱۸ ، یازده شماره كتاب كودكان و نوجوانان و سه شماره نقد و بررسی ادبیات كودكان.

۱۳۶۶ چاپ كتاب افسانه ها و متل های كردی.

۱۳۷۰ چاپ رمان چهار جلدی سال های ابری.

۱۳۷۲ چاپ مجموعه داستان های « درشتی ».

۱۳۷۷ عضویت در كمیته تداركات برای تشكیل مجمع عمومی كانون نویسندگان ایران همراه با محمد جعفرپوینده ، كاظم كردوانی، منصور كوشان، هوشنگ گلشیری، محمد مختاری و محمود دولت آبادی.

۱۳۷۸ سفر به اروپا به دعوت كانون نویسندگان نروژ و سخنرانی در اسلو، استكهلم ، لندن، پاریس ، برلین، فرانكفورت ، آمستردام ، كلن.

۱۳۷۹ سفر به سوئد به دعوت انجمن كودكان و نوجوانان سوئد.

۱۳۸۱ سفر به نروژ به دعوت كانون مترجمین نروژ و دانشگاه نروژ بخش زبان شناسی برای دریافت جایزه ترجمه داستان « نان و نمك برای پر طاووس» از مجموعه «درشتی »كه در بین ۱۲۵ داستان كوتاه از سراسر جهان رتبه اول شده بود.

۱۳۸۲ سفر به تركیه به دعوت كانون نویسندگان تركیه و سخنرانی در دانشگاه های آنكارا و استانبول.

۱۳۸۲ عضویت در كمیته بم وابسته به كانون نویسندگان ایران همراه با خانم سیمین بهبهانی و آقایان حافظ موسوی و امیرحسن چهل تن، برای ساختن دانشكده معماری برای بم.

آثار علی اشرف درویشیان به زبان های: فرانسه، آلمانی، انگلیسی، عربی، كردی، تركی، ارمنی، روسی، سوئدی، نروژی و اخیراً به زبان فنلاندی ترجمه شده است.


سایر آثار :


فرهنگ افسانه های مردم ایران در ۲۰ جلد همراه با رضا خندان مهابادی،فرهنگ كُردی كرمانشاهی، خاطرات صفرخان، یادمان صمد بهرنگی، داستان های محبوب من در هفت جلد همراه با رضا خندان مهابادی، از ندار تا دارا، شب آبستن است « چاپ در سوئد »، كتاب بیستون.




دانلود فایل صوتی مصاحبه با نویسنده




دانلود مستقیم کتابهای استاد علی اشرف درویشیان



دانلود کتاب ( ابر سیاه هزار چشم ) :            http://uc.irpdf.com/uploads/1364271453.pdf

دانلود کتاب ( آبشوران ) :                            http://uc.irpdf.com/uploads/1364284055.pdf

دانلود کتاب ( سلول 18 ) :                           http://uc.irpdf.com/uploads/1364252028.pdf


دانلود کتاب ( آبیدر ) :                                  http://uc.irpdf.com/uploads/1364285960.pdf

 
دانلود کتاب ( بفرینه ) :                                http://uc.irpdf.com/uploads/1364251752.pdf


دانلود کتاب ( بی ) :                                    http://uc.irpdf.com/uploads/1364244994.pdf


دانلود کتاب ( باغچه ی کوچک ) : 
                 http://uc.irpdf.com/uploads/1364281296.pdf


دانلود کتاب ( دُرشتی ) :                              http://uc.irpdf.com/uploads/1364265238.pdf


دانلود داستان ( قبر گیری ) :                          http://uc.irpdf.com/uploads/1364288403.pdf


دانلود کتاب ( همیشه مادر ) :                       http://uc.irpdf.com/uploads/1364269579.pdf




دانلود فایل صوتی داستان ( هندوانه گرم  ) :



دانلود فایل صوتی داستان ( نرگس ) :    



دانلود فایل صوتی داستان ( ظلم آباد ) :           





چند خطی بر مجموعه داستان « از این ولایت » اثر علی اشرف درویشیان


فقری که درویشیان تصویر می کند، بسیار تلخ تر و سیاه تر و غم انگیزتر از چیزی است که تصور می کنیم. در کمتر داستان این مجموعه، کودکی، مادری، پدری، قربانی فقر نمی شود و در بهترین حالت این آرزوها هستند که به سلاخی می روند ( داستان قبر گبری ). اما شگفت آور این است که غم ما برای بازماندگان بیشتر از قربانیان است.

باید این داستان ها را بخوانیم تا بفهمیم حتی تصور یک روز زندگی در چنین دنیای غرق نکبت و فلاکتی به شدت آزار دهنده است. فقر در دنیای داستان های اشرفیان یک موقعیت است. موقعیتی که شخصیت های داستان محکوم به زندگی در آن هستند و نمی توانند از آن فرار کنند. مرگ برای این آدم ها فرار به جایی است که گرچه نمی دانیم، اما احساس می کنیم نمی تواند از این جایی که هستند بدتر باشد. برای همین از مرگ این آدم ها یک جوری خوشحال هم می شویم.

زندگی این آدم ها در دنیای این داستان ها برای ما، همان تداعی مرغ یا گوسفندی را دارد که سرش را بد بریده اند و جلوی ما دست و پا می زند و دوست داریم با یک ضربه ی کاری تر کارد قصاب هم او از زجر خلاص شود و هم ما از زجر دیدن آن زجر. ما از دیدن مرگ این آدم ها خوشحال می شویم و این خوشحالی از هر غمی غم انگیز تر است، چون کار آدم های این قصه ها از گریه گذشته است.

در داستان هایی هم که به ظاهر مرگی اتفاق نمی افتد، تلخی کنایه ها بیشتر موج می زند. در داستان « زمین » پیرمرد و زنی بیوه و جوان با چند بچه، هر یک با توهم اینکه طرف مقابل پول دارد با یکدیگر عروسی می کنند و همان شب اول با رو شدن دست ها، آن ها با یکدیگر درگیر  می شوند و کتک کاری می کنند. درست روز بعد که برای طلاق به محضر رفته اند، زن و بچه هایش جلوی مردم برای پیرمرد آبرویی نمی گذارند. زن فحاشی می کند و پسر بچه اش به پیرمرد پس گردنی می زند. اما درست چند لحظه ی بعد، پیرمرد برای زن و بچه های گرسنه اش سه سیخ کباب می خرد. از این لحظه به ناگهان زن و بچه هایش با پیرمرد به طرز شگفت آوری مهربان می شوند، آنقدر که پیرمرد از خوشحالی می گرید و زن همانجا تصمیم به ادامه ی زندگی با پیرمرد می گیرد و این اصلا شگفت آور نیست. در دنیایی که درویشیان از فقر تصویر کرده است، تکه نانی خشک هم می تواند اینقدر در روابط انسانی مهم و تعیین کننده باشد، چه برسد به چند سیخ کباب.

در داستان « گرگ »، معلم جوانی می خواهد شبانه خودش را به صحرای پر از برف و گرگ بزند و کتاب هایی را که خریده است به شاگردانش برساند. او جانش را دوست دارد و این را از نبردش با گرگ ها و تقلایش برای زندگی می توان فهمید، اما چیزی که صبر کردن تا صبح را برای او سخت کرده است، چشم براهی ِ بچه هایی است که او دنیای آن ها را درک کرده است. او درک کرده است که در آن دنیای بی هیچ دلخوشی، قصه های آن کتاب ها برای آن بچه ها چه دلخوشی بزرگ و بی جایگزینی است. آنقدر که حتی دلش نمی خواهد انتظار آن ها را از صبح تا ظهر کش بیاورد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

در داستان« موتور برق »، خان جان که در مراسم استقبال از ورود موتور برق به روستا، به خاطر شکسته شدن چراغ نفتی اش به مامور ژاندارمری کشیده می زند، کتک خورده و دستگیر می شود و در میان هلهله و شادی مردم از برق دار شدن به بازداشتگاه برده می شود. در آخر داستان با این کنایه برمی خوریم که خوشبخت ترین فرد روستا همان خان جان است که بی دغدغه در انتظار دادگاه زندانی است و اینکه حتی زندانی بودن و محاکمه شدن شرافت دارد به آن زندگی.    

در داستان « خالو رسول » هم وقتی خالو رسول بی سواد سفیهانه می گوید که عکس روده های زنش را دو سال است نگه داشته است و هر شب به آن نگاه کرده است و مشکلی در آن ندیده است، وقتی به همسرش که از درد شکم می نالد مرتب پرخاش می کند که تنها گاوش را فروخته و خرج او کرده و عکس شکمش را گرفته است، وقتی ابلهانه می گوید وقتی عکس شکمت را گرفتیم یعنی شکمت خوب شده، وقتی به همسرش دستور می دهد که درد نکش چون خوب شده ای، بازهم رنگ دیگری از فقر روی بوم مجموعه داستان می نشیند و به ما می گوید که فقر بر سر شعور و احساس و منطق آدم چه چیزها که نمی آورد.

این دنیاییست که اشرفیان از فقر ساخته است و از همان اولین کلمات نخستین داستان، با آوردن نامی پر از ایهام و یک اسم فامیلی که علاوه بر داشتن ایهام بسیار غریب دارای « آن » داستانی می باشد یعنی: « نیازعلی ندارد »، شروع به ساختن اجزای آغشته به فقر و فلاکت آن می کند. باید به این دنیا وارد شد تا احساسات غریب و عجیب و متفاوتی را حس کرد و بعد هم وادار به اندیشیدن شد. مگر توقع از داستان چیزی جز این است که به دنیای احساس و اندیشه ما بیافزاید؟ اگر این باشد که هست، اشرفیان با مضمونی کهنه کاری جدید کرده است و این قابل ستایش است.

البته این مضمون شاید برای مخاطبین آن سال ها (سال های انتشار ) آنقدرها کهنه نبوده است، ولی به نظرم حتی برای مخاطبین این روزها که در جستجوی مضامین جدیدتری مثل هویت هستند که بیشتر دغدغه ی آن ها باشد و یا اصلا از از داستان های مضمون محور به داستان شخصیت محور گرایش پیدا کرده اند، خواندن این داستان ها به هیچ وجه کسالت آور نیست و به همان دلایل گفته شده تجربه ای جدید هم می تواند باشد. به نظرم فضای پاستورال داستان ها که همگی در روستا اتفاق می افتند هم برای احساسات خواننده این روزها که آموخته ی فضاهای مدرن و شهری داستان های امروزی شده است، ترمزی به حساب نخواهد آمد و داستان ها را حتما به خاطر ساخت فضاهای متفاوت و دلچسب تا ته خواهد رفت. البته داستان « سه خم خسروی » در فضای شهری اتفاق می افتد، اما این داستان را هم باید خواند تا درک شود که زیر برف فقری که تمام داستان ها را پوشانده، جز اسم شهر چیزی دیده نمی شود و آن پایین شهر، همان فضای پاستورال را برای مان تداعی می کند. فضایی که در سراسر داستان های مجموعه به شدت برفی و سرد و بی روح است و آسمانی همیشه گرفته و ابری بر آدم های آن سایه های سیاه و سرد گسترانده است.

آنچه در تمام داستان ها دیده می شود، کشش خوب داستان ها از همان سطور اول است. این کشش گاهی ناشی از حس صمیمتی است که نویسنده ایجاد می کند، اما تقریبا در تمامی داستان ها وقتی از نیمه ی داستان می گذریم، تعلیقی ماجرایی که بعضا هم بسیار هم قوی می باشد ایجاد و کشش را دو چندان می کند.

تقریبا در تمام داستان ها نقطه اوج در انتها و همراه با یک ضربه قوی می باشد. این ضربه ها غافلگیرکننده و کاری هستند و گرچه در بعضی موارد حدس زده می شوند، اما در کمال شگفتی این حدس های به یقین درآمده هم از تاثیر آن ها نمی کاهد. 

داستان ها نه در معنا که در همان ماجرا تمام می شوند. ما نیازی نداریم برای کامل کردن ماجرا در ذهن مان در معنا دنبال چیزی بگردیم. اگر هم در معنا چیزی را جستجو می کنیم، برای نزدیک شدن به درونمایه داستان است و نه کامل کردن ماجرایی که در ظاهر تمام نشده است.

در مورد این داستان ها می شود خیلی حرف زد، می شود از دیالوگ های شخصیت های داستان متفاوت گفت که همه انگار از یک حنجره خارج می شوند، می شود از پایانه های تراژیک این داستان ها گفت و از خیلی چیزهای دیگر، اما در اینجا بیشتر می خواهم به نکته ای دیگر اشاره کنم. چیزی که در داستان های این مجموعه به وفور به آن برخوردم. می خواهم به مقوله ی اتناب هنری اشاره کنم.

نظر شما را جلب می کنم به داستان « ندارد » و خوابی که نیازعلی در کلاس تعریف می کند. این خواب را اگر از داستان برداریم، از اطلاعات ما از داستان چیزی کم نمی شود و به پیرنگ هم آسیبی نمی رسد. ما با همان تصویر قدرتمند و بکر شکسته شدن دندان های مادر و بی کار شدن او، در کنار پدری بی کار و خانه نشین و مرگ برادر، اجزای زندگی فقیرانه و فلاکت بار نیاز علی را شناخته و درک کرده ایم. ما رویایی غریب را می بینیم که زیبا تعریف می شود و تاییدی بر همان اطلاعات قبلی ما از زندگی نیازعلی دارد. کار این رویا، افزودن بر احساسات ماست نسبت به نیازعلی از طریق آگاهی از آمال و دغدغه های او که در بیداری مجالی برای بروز پیدا نمی کنند. این قوی شدن ارتباط احساسی ما نیازعلی و در نتیجه با داستان، مضمون و شخصیت، اولین اثرش بالا بردن نقطه اوج احساسی داستان یعنی مرگ نیازعلی می باشد. مسلما مرگ یک نیازعلی که اینقدر با احساس است و تخیلی به این قدرت دارد و می تواند از خوابش یک داستان زیبا و پرکنایه بسازد، برای ما دردناک تر است. اتناب هنری تکنیکی پذیرفته شده است. این تکنیک نه از منظر ساختاری که از منظر زیبایی شناسانه در داستان کارکرد دارد. یعنی می شود سطوری در داستان داشت، که نبودشان داستان را از منظر پیرنگی ناقص نمی کند، اما از شدت درگیری حسی ما با داستان خواهد کاست. داستان های این مجموعه سرشار از این اتناب های هنری و دوست داشتنی است.

نکته ای دیگر : کنایه های درویشیان به اعتقادات مذهبی مردمی که رشد فرهنگی ندارند هم جالب است. شخصیت ها در مواقع گرفتاری و خطر یکدفعه شروع به آوردن اسامی مقدس مذهبی و خواندن اوراد می کنند و عاجزانه و دلسوخته کمک می خواهند، اما هیچ گاه، هیچکدام از آن ها، به واسطه ی این به دامان آویختن ها نجات پیدا نمی کنند و حتی سرعت سقوط شان در چاه پیش رو کمتر هم نمی شود. آن اعتقادات،  فقط اسم هایی هستند که صدا زده می شوند، هیچ گاه جوابی نمی دهند و بازهم صدا زده می شوند.

و نکته ی آخر: انگشت اتهام درویشیان در جنایت گسترش فقر، از همان دو داستان اول متوجه مسئولین به عنوان سرپرست مردم است. جایی که این جمله ی روزنامه را برای ما درشت می کند « بهداشت برای همه ».

نوشته :  م . عطاریانی














   













نوع مطلب : نویسنده گان ، پژوهشگران ، 
برچسب ها : علی‌اشرف درویشیان داستان نویس و نویسنده مشهور کرد، علی‌اشرف درویشیان، داستان نویس و نویسنده مشهور کرد، درویشیان، علی‌اشرف درویشیان نویسنده داستان نویس و پژوهشگر در ادبیات عامه، دانلود کتابهای استاد علی اشرف درویشیان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 تیر 1396 10:26 ق.ظ
Loving the info on this site, you have done outstanding job on the blog posts.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:56 ب.ظ
Ahaa, its good conversation regarding this article here at this
webpage, I have read all that, so now me also commenting here.
سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 08:47 ب.ظ
سلام وسپاس. بسیارعالی
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 04:43 ب.ظ
عالی
واقعا دستت درد نکنه ........
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
Online User
 
   

پشتیبانی