تبلیغات
مشاهیر ، بزرگان ، هنرمندان و نام آوران کُرد - فتانه ولیدی خواننده پرآوزه شهر
 
درباره وبلاگ


سلام دوستان گرامی
به کرد وب خوش آمدید.

وبلاگ کُرد وب نهایت سعی خود را دارد تا شما دوستان را ، با بیوگرافی مشاهیر ، بزرگان ، هنرمندان و نام آوران نامی کُرد آشنا سازد.

امیدوارم که مطالب وبلاگ بتواند شما دوستان گرامی را با فرهنگ و هنر غنی کردستان آشنا کند .

در ضمن باید یادآور شد که عکسهای این مجموعه با همکاری عکاسان به نام سنندج ، آقایان اسدالله صیدی ( 09183711407 ) و آقای افشین فتاحی در دسترس و جهت استفاده علاقمندان به هنر ، قرار داده شده است.

در اینجا برخود لازم میدانم این نکته را خاطر نشان کنم که جهت حفظ مالکیت اثر برای هنرمند گرامی ، لگوی نام هنرمند بر روی عکسها جهت استفاده عموم ، درج گردیده است .

" با تشکر رشیدی مدیریت kordveb "


مدیر وبلاگ : سید مهدی رشیدی
نظرسنجی
این وبلاگ تا چه حد توانسته اطلاعات شما را در مورد بیوگرافی مشاهیر و هنرمندان نامی کرد افزایش دهد ؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مشاهیر ، بزرگان ، هنرمندان و نام آوران کُرد
ملتی که بزرگان خود را نشناسد زیان می کند
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM



فتانه ولیدی ، گم شده ای در دنیای سِباع .....


فتانه - بسیار فتنه انگیز.
فتنه - گمراه کردن . کُفر. عذاب. بیماری. جنون. آشوب. ضلال.
گمراه ...
کُفر ...
عذاب ...
بیماری ...
جنون ...
آشوب ...
ضلال ... گم شدن، گم کردن راه و...

فتانه... نامی که بار کامیونی معنی آن چنانی دارد و به امتداد زمین تا ستاره ها میان او و بیشتر این معانی فاصله است. غیر... غیر از گم شدن و جنون!

این که چطور شد پرنده ی خوش آواز ما بالش قیچی شد و راه را گم کرد...؟! بیائید قدم به قدم با هم همراه شویم تا در یابیم...

او بعد از چند روز که قدم به دنیای سِباع که یک وجبش سنندج نامیست گذاشت، دارای شناسنامه ای به این نام شد.( فتانه )

دهه 1330 شمسی بود که برای اولین بار صدای دلنشین دختری نو جوان در رادیو کردستان ایران، می رفت تا تیری شود در قلب تابوها. صدا آن قدر دلنشین بود که در انتهای تاریک ترین ذهن جای خود را باز کرد. هر چند هیچ تاریک دلی معنی هنر را نمی داند اما هنر و هنرمند پاورچین پاورچین در گوشه و کنار همه جا از جمله تاریک خانه می روییند. او دروازه ی تاریک خانه را شکسته بود، و فانوس به دست دشواری راه بند زنان تا قُله ی کوه آبیدر سنندج، جایگاه فاتحین را برای دیگر هنرمندان زن اندکی آسان کرد. در مدت فعالیت هنریش حدود 60 ترانه در رادیو سنندج، کرمانشا و تهران اجرا و به ضبط رساند. آن زمان فضای کردستان حال و هوای تازه ای به خود گرفته بود. نغمه ی زنی از تار و پود پیکر تابوها باریکه راهی جسته بود تا دیگر زنان خوشنوا هم بی آموزند.

صدای زن از روزنه دیوارها نفوذ کرده بود و با بلبلان هم صدا. تولد بهار را مژده می دادند. اما دیری نپائید! زیرا که صاحب، آرزوهای زن را یکی یکی دفن کرد و رویش زفِت بحری مالید

می گویند، بعد از اتمام دبیرستان به تدریس در یکی از دهات نزدیک سنندج مشغول شده بود و همزمان با شخصی که عاشق هم بودند نامزدی می کند. از بخت بد او پسر صاحب، خان آن ده؛ یعنی صاحب بعدی؛ طالب او می شود و دندان هایش را برای دریدن هستی او تیز می کند. از آن جا که ارباب می داند او نامزد دارد و جواب( نه) خواهد بود، به محافظین خود دستور می دهد که نصف شب بروند و هر طور شده او را گونی پیچ کرده و به حضور پسرش ببرند. یکی از محافظین که عاشق صدای فتانه بوده، خود را به او می رساند و او را از ماجرا با خبر می کند. گویا محافظ به خاطر حفظ جان خود و خانواده اش نمی توانسته بیشتر از آن کمکش کند.

فتانه، فرصت را غنیمت می شمارد و بلافاصله شبانه پیاده از بی راهه خارج می گردد.

بعد از بیست و چهار ساعت قالب تُهی فتانه، تابو شکن خوش آواز ما به شهر سنندج می رسد و در اثر ترس و تاریکی، شتاب و پس و پیچ بودن راه، هوش را گم و ناخواسته قالب تهی را تحویل خانواده و طرفدارانش می دهد. بعد از مدت ها مداوای بی ثمر خانواده اش نا امید می شوند بد تر از آن این بود که نامزدش، به محض شنیدن خبر ناگوار از دیدن او سر باز میزند و هرگز به سراغش نمیرود.

طبیبان نظر می دهند که اگر نامزدش یاری کند و به بالین او بیاید در صد نجات او از چنگ جنون و بی خبری بالا خواهد بود. اما افسوس که عشق و خواستن آبکی بود چرا که جناب هرگزرخ ننمودند.

بهر حال همه با هم دست به دست هم دادند تا سال ها قالب تهی او، مدتی روی تخت بیمارستان، توی رختخواب منزل و توی راه مطب های روان شناس در شهرهای مختلف دنبال امید بگردند. اما جواب همه یکی بود! متاسفیم...

او در ضِلال حل گشته و با ظاهری آرام کوچه هایِ بنبستِ جنون را تا به حال جولان می دهد. افسوس صد افسوس که هنوز با آن حال قدم به قدم صاحبان دسته چندم بی رحمانه برای دریدنش دندان تیز می کردند. تعمه سر راه او می گذاشتند و می خواستند به بیابانش بکشند، اما او دیوانه ای بود در لباس ببر و ببری بود ضد صاحب. هر نگاه و عمل بُرنده ای را با سیلی جواب می داد و با نگاهی آمیخته با خشم دندان طمع آن ها را می کند.

بعد از آن دیگر صاحبی حتی جرأت رد شدن از کنار او را نداشت. هر روز توی مکان های عمومی سنندج به دنبال دوگم شده ی خود می گشت، یکی هوشی که کس نمی داند ته کدام دره افتاده بود و دیگری نیمه ی قلبش چون از آبکی آن بی خبر بود، بی خبری که با نگاهش از هر رهگذری سراغ یار می گرفت؟ البته با شناختی که از دنیای سباع داریم نامزد او اگر غیر از آن بود عجیب بود!

در آن حال او حتا خود را به یاد نمی آورد که کیست؟ هیچ چیز و هیچ کس را. تا این که بعد از مدتی گشت و گذار روزی توی خیابان فرح سابق، یکی از خیابان های سنندج، رو به روی مغازه ی بستنی فروشی، با آن حال دلش فرمان ایست می دهد چرا که بستنی فروش نصف سیب گم شده او بود. شباهت او و بستنی فروش چنان بود که هوش گم شده در فتانه دمی پیدا می شود، چنان که چند روز او را چون تابلو کوبیده بود به دیوار رو به روی مغازه ی بستنی فروشی. اما از آن جا که پر و پرواز ازآن صاحبان است، فرق نمی کند بستنی فروش یا خلبان یا... آن یکی هم قطره آبی شد و روی لب نیستی چکید.

با این وصف او هنوز نزدیک به نیم قرن می شود که هنوز کوجه های بنبست را جولان می دهد که شاید...

در ضمن انگار از قبل می دانست که روزی به عشق یک طرفه گرفتار می شود که از اوائل خوانندگیش چنین ناله ای سر داد.



    به خاطر تو

چی می شد که تو می شدی نسیبم     به خاطر توست که من این جا غریبم   
آرام بگیر که چاره ی درد تو هم اینه     لالایی کن لالایی دل من توی گهواره ی سینه
بگذار کم بریزد اشک از چشمان من     آرام بگیر تا که آرامش بگیرد جان من
برای یار خیالی بی قراری نکن     ای دل نا آرام من آنقدر زاری نکن
در کوه مجنون مدفون بشی     تو چرا می خواهی یک طرفه بسوزی ؟
آرام بگیر که چاره ی درد تو هم اینه     لالایی کن لالایی دل من توی گهواره ی سینه
 

مجنون و وامق و عذرا افسانه است    حکایت غم لیلا افسانه است
برای یار خیالی بی قراری نکن     ای دل نا آرام من آنقدر زاری نکن
آواره ای چون مجنون شیدا بشی    تو چرا می خواهی گم راه بشی
آرام بگیر که چاره ی درد تو هم اینه     لالایی کن لالایی دل من توی گهواره ی سینه
  

یکطرفه رفتی این اوست که این جا غریبه     یار ساخته ی ذهن توست
از سردی نگاهش پند نمی گیری     آخر چرا تو آرام نمی گیری
برای یار خیالی بی قراری نکن     ای دل نا آرام من آنقدر زاری نکن
آواره ای چون مجنون شیدا بشی     تو چرا می خواهی گم راه بشی
آرام بگیر که چاره ی درد تو هم اینه     لالایی کن لالایی دل من توی گهواره ی سینه
بگذار کم بریزد اشک از چشمان من    آرام بگیر تا که آرامش بگیرد جان من
 

منبع :    faryad
 




نوع مطلب : خواننده گان ، 
برچسب ها : پرنده ی خوش آواز سنندجی، فتانه ولیدی، خواننده پرآوازه شهر، گم شده ای در سیباع، شریف ولیدی، خواننده زن، فتانه،
لینک های مرتبط :


شنبه 11 شهریور 1396 04:23 ق.ظ
If some one wants expert view about blogging after that i advise him/her to pay a quick visit this weblog, Keep up the
good job.
جمعه 25 فروردین 1396 12:30 ق.ظ
Generally I do not read article on blogs, however I wish to say that this write-up very forced me
to take a look at and do so! Your writing style has been surprised me.

Thanks, very nice post.
یکشنبه 22 آذر 1394 02:58 ق.ظ
آمین.
یکشنبه 22 آذر 1394 02:52 ق.ظ
سلام،عالی بود،دلم گرفت.ارزوی سلامتی براش میکنم.
یکشنبه 22 آذر 1394 02:51 ق.ظ
سلام،عالی بود،دلم گرفت.ارزوی سلاتی براش
پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:22 ق.ظ
اینجا کوجاس ؟
پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:22 ق.ظ
اینجا کوجاس ؟
دوشنبه 5 مرداد 1394 07:42 ب.ظ
سلام.اقای رشیدی عزیز از دیداری که اقای سعید فرج پوری واقای علیزاده با خانم فتانه ولیدی داشتند ایا به غیر از عکس قطعه فیلمی هم هست. ممنونتون میشم با تشکر
یکشنبه 4 مرداد 1394 05:09 ب.ظ
سلام خیلی ممنونم بخاطر وبلاگتون .اقای سید مهدی عزیز من بیشتر از 15 ترانه از خانم ولیدی ندارم ایا شما بیشتر در دسترس دارید.ممنونتون میشم
جمعه 14 آذر 1393 08:16 ب.ظ
سید مهدی عزیز دستت درد نکنه من خیلی دلتنگ صدای این هنرمند شدم چند وقتیه. آهنگاشونو دارید شما کاکه گیان؟
جمعه 7 شهریور 1393 12:43 ق.ظ
سلام
قشنگ بود
پنجشنبه 3 بهمن 1392 12:46 ب.ظ
کاک رشیدی عزیزمی توان از مطالبتان برای وبلاگم با قیدمنبع استفاده کنم
سید مهدی رشیدی سلام دوست گرامی . با تشکر از شما
مشکلی نیست . شناساندن مفاخر کورد و کردستان محدودیت نداره و کار شما قابل تقدیره
پنجشنبه 3 بهمن 1392 12:31 ب.ظ
سلام 0 دستت درد نکنه با این مطالب زیبا.
شنبه 13 مهر 1392 01:29 ب.ظ
من كه از متن زیاد سر در نیاوردم . متن از نظر ادبی هم گنگ بود هم بی سر و ته . روان و ساده نبود .
گنگ و نامفهوم بود معلوم نبود میخواد چی بگه .
یکشنبه 20 اسفند 1391 12:45 ب.ظ
دوست عزیزناسالمی صدای هنرمندی معصوم وپاک مانند فتانه ولیدی درچیست.تاکی می خواهید این چماق تکفیر را در دست بگیرید وبر سر هرکس را که نمی پسندید بزنید.بهتراست کمی تحمل خود را بالا ببریم وبه عقیده همه احترام بگذاریم. ودست از تعصبات خشک برداریم.
سه شنبه 19 دی 1391 11:27 ق.ظ
چرا از استاد خلیفه میرزااغه غوثی نام نبرده اید.ایشان از خیلی از این افراد افتخارات بیشتری دارند.کرد ها قدر مفاخر خود را نمی دانند. فقط اهنگ های ناسالم را دوست دارند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
Online User
 
   

پشتیبانی